تو چنگ ابرای بهار افتادم و در نمی یام
چشمامو سرزنش نکن ،از پسشون بر نمی یام
پیر شدم تو این قفس ،یه کم بهمنفس بده
رحم ومروتت کجاست،جوونیامو پس بده
فکر نمی کردم بذاری زار و زمین گیر بشم
فکر نمی کردم که یه روز این جوری تحقیر بشم
اون همه که دلم برات به آب و آتیش زده بود
حتی اگه سنگ بودی دلت به رحم اومده بود
دلش نخواست و نمی خواد یه روز به حرفام برسه
شاید میخواد رقیب من به آرزوهام برسه
پسند منتو هستی که این همه بخت من سیاست
دلبر خود پسند من قلعه ی خوش بختی کجاست ؟
ازت می خواستم بمونی ،بهت می گفتم که نری
این روزها نیستی اما باز ،به پات می افتم که نری
تو فکرتم اما دلم هی میگه فکرشم نکن
یه کم به فکر تو نبود
پس دیگه فکرشم نکن
محسن چاووشی،حسین صفا
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 20:56  توسط صدف
|
تو چنگ ابرای بهار افتادم و در نمی یام
چشمامو سرزنش نکن ،از پسشون بر نمی یام
پیر شدم تو این قفس ،یه کم بهمنفس بده
رحم ومروتت کجاست،جوونیامو پس بده
فکر نمی کردم بذاری زار و زمین گیر بشم
فکر نمی کردم که یه روز این جوری تحقیر بشم
اون همه که دلم برات به آب و آتیش زده بود
حتی اگه سنگ بودی دلت به رحم اومده بود
دلش نخواست و نمی خواد یه روز به حرفام برسه
شاید میخواد رقیب من به آرزوهام برسه
پسند منتو هستی که این همه بخت من سیاست
دلبر خود پسند من قلعه ی خوش بختی کجاست ؟
ازت می خواستم بمونی ،بهت می گفتم که نری
این روزها نیستی اما باز ،به پات می افتم که نری
تو فکرتم اما دلم هی میگه فکرشم نکن
یه کم به فکر تو نبود
پس دیگه فکرشم نکن
محسن چاووشی،حسین صفا
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 20:55  توسط صدف
|
قصیده های فغان را چگونه بنگارم غم وصال خزان را چگونه بنگارم
تصور من عاشق هماره این باشد که حزنهای نهان را چگونه بنگارم
در ابتدای سرودن در انتهای سجود سکوت سرد شبان را چگونه
بنگارم
ستیز فرقت تو با وجود خسته ی من غم فسوس عیان را چگونه
بنگارم
در انتظار تو آنگه که زار می گریم گذشت سخت زمان را چگونه
بنگارم
ز بس شدم ز فراق تو خسته دل گفتم که درد خسته دلان را چگونه
بنگارم
دیگه دل و دماغ نوشتن را هم ندارم ....خستم از تکرار ،خستم از
بودن بی علت؟؟؟؟خدایا به داد دل خسته ام برس
+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 14:14  توسط صدف
|
باز امشب از سودای عشق آیینه دارم ساقی سبویم ده خمارم بی قرارم
میخانه ها بستند و می ها را گرفتند میخاره ها رفتند ومن دیوانه وارم
چشمم نگارستان اشک آلود درد است بی تو دلم خوا هد که چون باران بگریم
من پا به پای لحظه هاجاری ترینم مستم خدا میداند آرامش ندارم
این دل اسیر جرعه ای غشق الهی است گر جرعه ای ساقی دهدغرق شرارم
باورم نمی شه امروز ۳۶ساله شدم !چه با شتاب میگذره این عمر !!!!
من که هنوز اول راهم ،نه کار خیر و ثوابی ،نه توشه ای از خوبی و نیکو کاری!!!!!
همه ی عمرم به حسرت گذشته ،به چرا چرا ها به اشکهای بی صدا ،به ناشکری !!!!
حالا خودم اومدم اینجا اعتراف کنم که می خوام اگه خدا فرصتی بده از امروز زندگی کنم ،بسه حسرت حالا وقت لذت بردنه دیگه چیزی به آخرش نمونده
تولدم مبارک!!!!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 21:19  توسط صدف
|
آرزوی من این است که دو روز طولانی
در کنار تو باشم فارغ از پشیمانی
آرزوی من این است یا شوی فراموشم
یاکه مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم
آرزوی من این است که تو مثل یک سایه
سر پناه من باشی لحظه ی تر گریه !
آرزوی من این است نرم و عاشق و ساده
همسفر شوی بامن در سکوت یک جاده
آرزوی من این استهستی تو من باشم
تحظه های هوشیاری مستی تو من باشم
آرزوی من این استتو غزال من باشی
تک ستاره ی روشن در خیال من باشی
آرزوی من این استدر شبی پر از رویا
پیش ماه وتو باشم لحظه ای لب دریا
آرزوی من این است از سفر نگویی تو
تو هم آرزویی کن اوج آرزویی تو
آرزوی من این است مثل لیلی و مجنون
پیروی کنیم از عشق این جنون بی قانون!
آرزوی من این است زیر سقف این دنیا
من برای تو باشم تو برای من تنها!!!!!!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 8:48  توسط صدف
|
امروز از اون روزهای قشنگ خدا بود که بوی عید میداد
همه جا نسیم عید به مشام می رسد
درختها شکوفه کردن .....بهار داره پاورچین پاورچین میآد
کاش حالا که عید داره از راه میرسه و همه دارن خونه
هاشون رو از گرد وغبار پاک می کنند ،دلاشون رو هم از
هر چی غم و حسرت وقهر و کینه واندوه پاک کنند
کاش آدمها به هم فرصت بدن تا خطاهاو اشتباهاتشون
رو جبران کنند ،کاش دلهای عاشق واسه همیشه
عاشق و بی غبار باقی بمونند ،کاش همه هر چی از
خدا میخوان خدا بهشون بده
کاش هیچ کس از دیگری کینهای به دل نداشته
باشه....خدا کنه همه فرصت جبران داشته باشن وخدا
هیچ صدایی رو نشنیده نگیره و گناه بنده هاشو ببخشه و
اگر قراره این آخرین سال عمرمون باشه خدا ما رو
ببخشه و از دنیا ببره....
حتی من کمترین رو
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 23:46  توسط صدف
|
روزعید غدیر یکی از عزیزترین کسانم را از دست
دادم. گر چه نسبت خونیی با او نداشتم اما گاهی تو
زندگی آدمها افرادی نقش آفرینی می کنند که رد
پاهاشو تا آخر جادهءزندگی آدم خود نمایی می کند. او
یک انسان واقعی بود ،خوش به حالش که چه
توشهءخوبی با خودش برد...خیلی براش دلتنگ میشم
،مثل مامانم که همیشه دلتنگ رفتنش هستم .
خدا کند همه آدمها وقتی نوبتشون می رسه و میگن
ورقه بالا تمام برگهء زندگیشون با دست خط خوش پر
از جوابهای درست باشه .....
خدا همه رو عاقبت به خیر کند ....حتی من کمترین
رو......
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 8:20  توسط صدف
|
خبر از عیش ندارد که ندارد یاری دل نخوانندکه صیدش نکند دلداری
جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد تا دگر بر نکنم دیده به هر دیداری
غم عشق امد و غمهای دگر پاک ببرد سوزنی باید که از پای در ارد خاری
می حرام است و لیکن تو بدین نرگس مست نگذاری که ز پیشت برود هشیاری
سعدیا ،دوست نبینی و به وصلش نرسی مگر ان وقت که خود را ننهی مقداری/!!!!!
انتظار و دل واپسی ،امید داشتن و بی همنفسی
وای خدا باز اومدم خستم و امید وار لطف و کرم تو
نگاهم کن .........
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 9:0  توسط صدف
|
قسم به عشمون قسم همش برات دل واپسم .قرار نبود اینجوری شه !
یه هو بشی همه کسم ،راستی چی شد ؟چه جوری شد؟اینجوری
عاشقت شدم ؟
شاید می گم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم ....
به ملاقات امدم ببین که دل سپرده داری .،چگونه عمری از احساس
عشق شدی فراری ؟
نگاهم کن دلم را عاشقانه هدیه کردم!تو دریا باش و من جویبار عشق
و در تو جاری....
من از پروانه بودنها ،از من از دیوانه بودنها ،من از بازی یک شعلهء
سوزنده که اتش زده بر دامان پروانه نمیترسم ....
من از هیچ بودنها ،از عشق نداشتنها،از بی کسی وخلوت انسانها می
ترسم.......
معین ۸۶
+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 15:21  توسط صدف
|
دوباره از چند قدمی مرگ برگشتم .خدا باز هم منو نطلبید ...
از اتاق عمل جون سالم به در بردم و برگشتم تا دوباره زندگی کنم ..دوباره بار گناهم رو سنگینتر کنم ...
عزیزی برایم نوشته بود تو در اغوش خدا هستی ،چرا بیهوده صدایش میکنی ؟
چه کسی از دل دیگری خبر دارد ؟چه می دانند این ادمها که بین من و خدای من چها گذشته ؟
میدانم باید شاکر باشم اما تنها شاکر بودن و نگفتن غمها ی درونم ازعهده ام خارج است
می خواهم تنها او را بپرستم وتنها به او راز درونم را فاش گویم ....
می خواهم به او بگویم و از او بخواهم ....میدانم که خدا با صابران وشاکران است اما من بنده درمانده وتنهای اویم
برایم دعا کنید که تا هستم بندهء شاکر وچاکرش بمانم .....
+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 15:3  توسط صدف
|